تبليغاتX
ماهنامه هنر و ادبیات هرمزگان l داماهی
پانزدهم آبان 1382
واگويي/ مسعود فرح/ شماره 7


آقا! ما چشم مان افتاده بود. دستِ خودمان كه نبود كه. درست روبروي چشم ما، از آن پشت كه پيچيد، پيدا شد. مگر ما گفته بوديم؛ مگر ما رفته بوديم نگاه كنيم. پيدا شد. خودش پيدا شد؛ درست همان جايي كه ما داشتيم نگاه مي كرديم. ما هم نگاه كرديم. نه كه ما نگاه كرده باشيم؛ نگاهِ مان همان جا بود، خودش پيچيد آمد تويِ نگاهِ ما؛ خُب ما هم سيري نگاه اش كرديم.

آقا! ما دل مان گرفته بود. از كه و از چه گرفته بود، نمي دانيم. اگر مي دانستيم كه نگاهِ مان را هم اين جوري نمي دوختيم به يك جا. راست اش، اينجا هم دستِ خودمان نه بود. هم اين كه ايستاديم؛ نگاهِ مان رفت و خودش را دوخت به آن جا. هم آن جا كه هيچ نه بود. اگر هم بود، تا جايي كه چشم ما كار مي كرد، هيچ پيدا نه بود. گفتيم بگذاريم باشد يك خرده خيره يك جايي را نگاه كند، شايد دلِ مان باز شد.

آقا! ما چه مي دانستيم چه بايد بكنيم. ما كه دلِ مان باز نه بوده كه به دانيم با دلِ گرفته، چه بايد بكنيم. تازه ما خودمان هم نه نمي دانستيم كه دلِ مان گرفته است. دلِ مان خودش گفت. راست اش ما هم دست و پاي مان را گم كرديم. چه مي دانستيم چه بايد بكنيم. آمديم و ايستاديم اين جا.

آقا! ما كه كاري نداشتيم. يك سايه يِ دراز پيچيد و آمد جلويِ چشم مان؛ و هي كوتاه و كوتاه تر شد، تا شد اندازه ي نگاهِ ما. رنگ اش هم هي تند شد تا شد سايه ي سايه.

آقا! ما خودمان هم نه مي دانستيم كه نگاهِ مان چه اندازه است. چه كار داشتيم كه به دانيم. ما اين همه كارهايي را كه بايد مي كرديم، نه كرده گذاشته بوديم، دنبالِ دلِ مان كه گرفته بود و ما هم نه مي دانستيم، تا خودش نه گفت، راه افتاده بوديم آمده بوديم اين جا ايستاده بوديم نگاه مي كرديم.

آقا! ما نه اين كه سايه نه ديده بوديم. سايه يِ هر كس و هر چه را كه نه ديده بوديم ، سايه يِ خودمان را كه ديده بوديم كه كنارِ دست مان راه مي رفت، يا جلويِ پايِ مان داشت مي دويد. ديده بوديم سايه بلند و كوتاه به شود. خسته به شود از دويدن جلويِ ما و به رود پشت سرمان و آرام تر بيايد و خستگي در كند. شده بود كه گم اش كرده باشيم. ما نه رفتيم دنبال اش. خودش پيدا شد،‌ آمد. ما نه پرسيديم. خودش گفت كه دلِ اش گرفته بوده، رفته گشتي زده ، دل اش كه باز شده، بر گشته.

آقا! ما سايه يِ اندازه يِ نگاهِ خودمان نه ديده بوديم. دست خودمان كه نه بود كه؛ برايِ مان پيش نيامده بود. هر چه سايه كه ديده بوديم، يا كوچك تر از خودمان بود،‌ يا بزرگ تر؛ يا يك گوشه يِ نگاهِ ما را مي گرفت، يا نگاهِ ما توي آن گم مي شد.

آقا! ما سايه ي سايه، ديگر نه ديده بوديم. نه ديده بوديم كه سايه روي سايه، سايه به كند؛ آن هم درست اندازه يِ نگاهِ ما.

آقا! ما كه گفتيم كه دست و پايِ مان را گم كرده بوديم؛ از دستِ اين دلِ گرفته ي ما، كه ما را كشاند و آورد اين جا.

آقا! ما چه مي دانستيم كه اين دلِ گرفته و اين چشم خيره يِ ما، دست به يكي كرده اند. نه دلِ مان و نه چشمِ مان، هيچ كدام چيزي به ما نه گفتند. سايه ها كه هي سايه كردند رويِ هم؛ آن هم درست اندازه يِ نگاهِ ما، يكي از همان سايه ها، از همان دور، يك چيزهايي گفت كه ما نه فهميديم.

آقا! ما خودمان ديديم كه يك سايه اي هي مي خواست خودش را بياندازد تويِ نگاهِ ما و نه مي شد. دست بردار هم نه بود. مي خواست هر جور كه شده خودش را جا كند. هِي مي افتاد و پا مي شد و نه مي شد. جا نمي شد. تا خسته ي خسته شد. ديگر داشت خودش را مي كشيد. با زور پا مي شد و باز مي افتاد.

آقا! ما خودمان ديديم، دلِ گرفته يِ ما، رفت دست هاي سايه را گرفت و بلند اش كرد. رفت با سايه هايِ اندازه يِ نگاهِ ما، نه مي دانيم چه به هم گفتند، كه آمد و سايه را بلند كرد و گذاشت روي سايه هاي ديگر.

آقا! ما نه مي دانيم كه اين دلِ گرفته يِ ما چه كرد؛ هر چه كه بود، ما ديديم كه دويد و آمد پهلوي ما، توي گوشِ ما، درست يادمان نيست كه داد زد يا آرام گفت؛ گفت كه ديگر گرفته نيست؛ و ما تازه فهميديم كه دلِ مان باز شده است.

آقا! ما آمديم راه بيفتيم، ديديم نگاهِ مان تكان نمي خورد. پيش نيامده بود برايِ مان. چه مي دانستيم چه بايد به كنيم. دلِ مان هم كه باز شده بود، يك جوري شده بود، كه ما نه ديده بوديم. دلِ مان مي خواست برويم يك جايِ دنجِ آرامي پيدا به كنيم، و با دلِ آسوده يك سيري نگاه اش به كنيم. دلِ مان هم، هم اين را مي خواست. ما يك نگاهي كرديم به دلِ مان، دلِ مان يك نگاهي كرد به ما. نه ما چيزي گفتيم، نه دلِ مان. ديديم دلِ مان راه افتاد و رفت پيش نگاهِ مان و يك چيزهايي به هم گفتند. دلِ مان كمك كرد تا سايه ها، يكي يكي بيايند بيرون به روند. سايه ها كه رفتند؛ دستِ نگاهِ مان را گرفت و آورد اين جا. يك نگاهي آن ها كردند به ما، ما يك نگاهي كرديم به آن ها و راه افتاديم.

آقا! ما كه راه افتاديم، ديديم يك سايه، درست اندازه يِ نگاهِ ما، هنوز تويِ نگاهِ ما هست. ايستاديم، يك نگاهي كرديم به دلِ مان، ديديم دلِ مان دارد لبخند مي زند. هر دو، هم دلِ مان، هم نگاهِ مان اشاره كردند، كه راه بيفتيم؛ ما هم راه افتاديم.

آقا! ما بيش تر از اين نه مي دانيم. بيش تر اگر مي خواهيد به دانيد، اين شما و اين هم دلِ ما.


[لینک ثابت] نوشته شده توسط مدیر وبلاگ در 18:14 | |
بایگانی ماهانه

دی 1382
آذر 1382
آبان 1382
مهر 1382
شهریور 1382
تیر 1382
اردیبهشت 1382
فروردین 1382

بایگانی موضوعي
جست‌وجو


تعداد بازديدها:

::
داماهی - واگويي/ مسعود فرح/ شماره 7
بازنشر مطالب داماهی، بدون اجازه از صاحبان آثار، و بازنشر الکترونیکی ِ بدون ذکر منبع جایز نیست.
داماهی - واگويي/ مسعود فرح/ شماره 7